I LOVE YOU
i can not promise you that
نمی توانم عهد کنم که
i will not change
تغییر نخواهم کرد
i can not promise you that
نمی توانم عهد کنم که
i will not have many different moods
خلقیات متفاوت نخواهم داشت
i can not promise you that
نمی توانم عهد کنم که
i will not hurt your feeling sometimes
گاهی احساسات تو را جریحه دار نخواهم کرد
i can not promise you that
نمی توانم عهد کنم که
i will not be erratic
آشفته نخواهم شد
i can not promise you that
نمی توانم عهد کنم که
i will always be strong
همواره قوی خواهم بود
i can not promise you that
نمی توانم عهد کنم که
my faults will not show
گناهانم را نشان نخواهم داد
but,...
اما
i do promise you that
می توانم عهد کنم که
i will always be supportive of you
همواره پشتیبان تو خواهم بود
i do promise you that
می توانم عهد کنم که
i will share all my thoughts
افکار و احساساتم را
and feeling with you
با تو سهیم خواهم بود
i do promise you that
می توانم عهد کنم که
yourself i will give you freedom to be
تو را آزاد خواهم گذارد تا خودت باشی
i do promise you that
می توانم عهد کنم که
i will understand every thing that
هر کاری که انجام دهی درکت خواهم کرد
you do
i do promise you that
می توانم عهد کنم که
i will be completely honest with you
با تو کاملا صادق خواهم بود
i do promise you that
می توانم عهد کنم که
i will laugh and cry with you
با تو خواهم گریست و خواهم خندید
i do promise you that
می توانم عهد کنم که
i will help you achieve all your goals
کمکت خواهم کرد که به هدفهایت برسی
but,...
اما
most of all
بیش از همه
i do promise you that i love you
می توانم عهد کنم که تو را دوست خواهم داشت
در دنیا وجود دارد سیر شدم.
عشق به تو مرا دیوانه کرد به توری که به تو نرسم دیگر دنیا را برای هیچ
چیزی نمی خواهم.
سر به بیابان میزنم شاید بتوانم دوریه تو را تحمل کنم ولی می دانم که این
کار از سر مستیه من نسبت به تو چیزی کم نمی شود.
بشنو از نی چون شکایت می کند
وز جدایی ها حکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحهاز فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
"این اولین نامه ی عاشقانه بود تقدیم به همه ی دوستداران عشق"

میخواهم نامه ای برای تو بنویسم
میخواهم نامه ای بنویسم بگویم که دیگر دلم طاقت دوری ندارد من میدانم که تو چه قدر از من دوری
در قلب من و تو جایی جز عشق نیست عشقی که در کنار تو فقط و فقط جاودانه است.
میخواهم نامه ای بنویسم که شاید این راه دور را برای من و تو نزدیک کند بنویسم که شاید راه
من و تو دور باشد ولی وقتی قلبها به یکدیگر نزدیک باشد دیگر آن دوری به نزدیکی و شاید با هم
و در کنار یکدیگر بودن را بدهد.
مینویسم که عشق من نسبت به تو و عشق تو نسبت به من کم نشود.

درست است که حالی پریشان دارم ولی میدانم که باز همدیگر را خواهیم دید وباز در کنار یکدیگر
با آرامش و عشقی پایدارتر زندگی را خواهیم گذراند پس من این گل را اول هدیه به عشق قدیمی
و بعد هدیه به تمام عاشقها در ایران زمین میکنم
( عشق پایدارتر پیوند زندگی بهتر )![]()

خوب این هم بخاطر کسایی که گفتن آپ کن ممنون از همه ی کسایی که با حضور سبزشون وبلاگ
منو پر شور تر میکنن![]()
![]()
![]()
سلامی دوباره به عشق قدیمی
این بار می خواهم بگویم که ستاره ای در آسمان دیدم
چه قدر زیبا ست آن چشمک زدن ستاره ستاره ای که
آن قدر پر نور هست که نگاه کردن به او چشمان را
از پر نوری خود روشن می کند.
می دانید اسم این ستاره چیست؟
خوب برای خودم هم مانده که تا به حال اسمی از
ستاره ای که در آسمان هیچ کس نتوانسته آن را بیابد
من چه طور او را پیدا کردم این برای خودم یک
سوال شده ولی باید بگویم که این بار توانستم سوال
را پاسخ دهم این!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ این است که این عشق بود و من توانستم او را
پیدا کنم عشقی که دو طرفه بود عشقی که ما او را
پیدا کردیم نه عشق ما را پیدا کرد .
ولی نمی دانم چیست که توانسته ما به هم نرسیم ولی
من از اینجا به عشق قدیمی می گویم که هر چیز که
مانع عشق ما شود نمی تواند و ما به هم خوا هیم
رسید .

سلام دوستان ببخشید که آپ من یکم دیر شد امروز میخوام برتون یه نامه ی عاشقانه دیگه بگم نامه ای که پر
از احساس هست .
به نام آن که عشق را با خون به هم پیوند داد
در کوچه ای خلوت به دنبال عشق می گشتم عشقی که تا ابد با من باشد عشقی که بتواند من را درک کند
در کوچه ی خلوت گلی را دیدم گلی که پر از احساس و پر از خون جاری از عشق بود.
شاید شما فکر کنید که کوچه ی خلوت فقط برای قصه هایی از جدایی است ولی نه بعضی از کوچه های
خلوت انسان رو به عشق نزدیک تر میکنه .
در آن کوچه یک گلی بود که شاخه ای شکسته داشت گلبرگ های آن پرپر شده بود و جز آه و ناله چیزی
برای حرف نداشت .
من آن شاخه ی خشکیده را به خانه بردم از او مراقبت کردم او را در جایی قرار دادم که سرور تمام گلها
شود به آب دادم از خورشید خواستم که بهترین نور خود را به گل بتاباند تا آن گل شایسته ی سروری گلها
را داشته باشد .
من از او آن قدر مواظبت کردم گاهی دستم از خارهای آن گل زخمی میشد ولی با هر رنج و زحمتی بود
آن را به درجه ی سروری رساندم .
حال من آن گل را در گلدان خود نگه داشته ام و او را همچون خدا میپرستم و او هم با بوی خوش خود
مرا سر مست میکند.

