تبليغاتX
....... در پی آفریدگار

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 | 9:2 بعد از ظهر نویسنده:

خدایا کفر نمی گویم

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم؟

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانی

که انسان بودن و ماندن دراین دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است!

+ نوشته شده در تاریخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت : 9:2 بعد از ظهر توسط :
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 | 9:39 بعد از ظهر نویسنده: رضانا

روزی بود روزگاری. مردی هم بود از آن بدبختها و فلک زده های روزگار. به هر دری زده بود فایده ای نکرده بود. روزی با خودش گفت: اینجوری که نمی شود دست روی دست بگذارم و بنشینم. باید بروم فلک را پیدا کنم و از او بپرسم سرنوشت من چیست، برای خودم چاره ای بیندیشم.
پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به یک گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدمیزاد، کجا می روی؟
مرد گفت: می روم فلک را پیدا کنم.
گرگ گفت: ترا خدا، اگر پیدایش کردی به او بگو «گرگ سلام رساند و گفت همیشه سرم درد می کند. دوایش چیست؟»
مرد گفت: باشد. و راه افتاد.
باز رفت و رفت تا رسید به شهری که پادشاه آنجا در جنگ شکست خورده بود و داشت فرار می کرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهای مرد، کجا می روی؟
مرد گفت: قربان، می روم فلک را پیدا کنم و سرنوشتم را عوض کنم.
پادشاه گفت: حالا که تو این راه را می روی از قول من هم بگو برای چه من در تمام جنگها شکست می خورم، تا حال یک دفعه هم دشمنم را شکست نداده ام؟
مرد راه افتاد و رفت. کمی که رفت رسید به کنار دریا. دید که نه کشتی ای هست و نه راهی. حیران و سرگردان مانده بود که چکار بکند و چکار نکند که ناگهان ماهی گنده ای سرش را از آب درآورد و گفت: کجا می روی، آدمیزاد؟
مرد گفت: کارم زار شده، می روم فلک را پیدا کنم. اما مثل این که دیگر نمی توانم جلوتر بروم، قایق ندارم.
ماهی گنده گفت: من ترا می برم به آن طرف به شرط آنکه وقتی فلک را پیدا کردی از او بپرسی که چرا همیشه دماغ من می خارد؟
مرد قبول کرد. ماهی گنده او را کول کرد و برد به آن طرف دریا. مرد به راه افتاد. آخر سر رسید به جایی، دید مردی پاچه های شلوارش را بالا زده و بیلی روی کولش گذاشته و دارد باغش را آب می دهد. توی باغ هزارها کرت بود،‌بزرگ و کوچک. خاک خیلی از کرتها از بی آبی ترک برداشته بود. اما یک چند تایی هم بود که آب توی آنها لب پر می زد و باغبان باز آب را توی آنها ول می کرد.
باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسید: کجا می روی؟
مرد گفت: می روم فلک را پیدا کنم.
باغبان گفت: چه می خواهی به او بگویی؟
مرد گفت: اگر پیدایش کردم می دانم به او چه بگویم. هزار تا فحش می دهم.
باغبان گفت: حرفت را بزن. فلک منم.
مرد گفت: اول بگو ببینم این کرتها چیست؟
باغبان گفت: اینها مال آدمهای روی زمین است.
مرد پرسید: مال من کو؟
باغبان کرت کوچک و تشنه ای را نشان داد که از شدت عطش ترک برداشته بود. مرد با خشم زیاد بیل را از دوش فلک قاپید و سر آب را برگرداند به کرت خودش. حسابی که سیراب شد گفت: خوب، اینش درست شد. حالا بگو ببینم چرا دماغ آن ماهی گنده همیشه می خارد؟
فلک گفت: توی دماغ او یک تکه لعل گیر کرده مانده. اگر با مشت روی سرش بزنید، لعل می افتد و حال ماهی جا می آید.
مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا همیشه شکست می خورد و تا حال اصلاً دشمن را شکست نداده؟
فلک جواب داد: آن پادشاه زن است، خود را به شکل مردها درآورده. اگر نمی خواهد شکست بخورد باید شوهر کند.
مرد گفت: خیلی خوب. آن گرگی که همیشه سرش درد می کند دوایش چیست؟
فلک جواب داد: اگر مغز سر آدم احمقی را بخورد، سرش دیگر درد نمی گیرد.
مرد شاد و خندان از فلک جدا شد و برگشت کنار دریا. ماهی گنده منتظرش بود. تا مرد را دید پرسید: پیدایش کردی؟
مرد گفت: آره. اول مرا ببر آن طرف دریا بعد من بگویم.
ماهی گنده مرد را برد آن طرف دریا. مرد گفت: توی دماغت یک لعل گیر کرده و مانده. باید یکی با مشت توی سرت بزند تا لعل بیفتد و خلاص بشوی.
ماهی گنده گفت: بیا تو خودت بزن، لعل را هم بردار.
مرد گفت: من دیگر به این چیزها احتیاج ندارم. کرت خودم را پر آب کرده ام.
هر چه ماهی گنده ی بیچاره التماس کرد به خرج مرد نرفت. پادشاه چشم به راهش بود. مرد که پیشش رسید و قضیه را تعریف کرد، به او گفت: حالا که تو راز مرا دانستی، بیا و بدون این که کسی بفهمد مرا بگیر و بنشین به جای من پادشاهی کن.
مرد قبول نکرد. گفت: نه. من پادشاهی را می خواهم چکار؟ کرت خودم را پر آب کرده ام.
هر قدر دختر خواهش و التماس کرد مرد قبول نکرد. آمد و آمد تا رسید پیش گرگ. گرگ گفت: آدمیزاد انگار سرحالی! پیدایش کردی؟
مرد گفت: آره. دوای سردرد تو مغز سر یک آدم احمق است.
گرگ گفت: خوب. سر راه چه اتفاقی برایت افتاد؟
مرد از سیر تا پیاز سرگذشتش را برای گرگ تعریف کرد که چطور لعل ماهی گنده و پادشاهی را قبول نکرده است، چون کرت خودش را پر آب کرده و دیگر احتیاجی به آن چیزها ندارد.
گرگ ناگهان پرید و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد و گفت: از تو احمقتر کجا می توانم گیر بیاورم؟

+ نوشته شده در تاریخ یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت : 9:39 بعد از ظهر توسط : رضانا
جمعه سی ام فروردین 1387 | 10:14 بعد از ظهر نویسنده: آنا

هر روز صبح غزالی در آفریقا بیدار می شود .او نیک میداند که باید تند تر از سریعترین شیر بدود تا کشته نشود .

هر روز صبح شیری در آفریقا بیدار می شود .او نیک میداند که باید تند تر از سریعترین غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد .

مهم نیست که شیر هستید یا غزال . بهتر است با طلوع خورشید دویدن را آغاز کنید .

+ نوشته شده در تاریخ جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت : 10:14 بعد از ظهر توسط : آنا
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 | 3:35 بعد از ظهر نویسنده: رضانا

شاتویریان

خوشبختی مانند توپی است که وقتی می غلطد به دنبالش میرویم و وقتی توقف میکند به آن لگد میزنیم .

                                            

                                     

ادنا

اگه پول نبود هیچ وقت در جهان جنگ نمیشد .

 

                                              

آلفر دو دوویتی

چشمان اشکبار مادر سنگین ترین چیزی است که سنگین ترین دل را به رقت می آورد .

 

                                     

رافاییل

یک بوسه مادر بود که مرا نقاش کرد

 

                                     

سونی اسمارت

با همسر خود مانند یک کتاب رفتار کن و فصل های خسته کننده را دیگر نخوانید .

 

                                     

مارسل گرانشو

انسان بر اثر نداشتن حوصله کارش به طلاق میکشد و بر اثر نداشتن حافظه دوباره ازدواج میکند

 

                                     

مادر ترزا

هیچ فقری بالاتر از تنهایی نیست .

 

                                     

تی ولف

بهترین درمان برای تکبر تنهایی است .

 

                                     

هنری لاکاردر ویلر

سه عنصر قادر به شاد کردن انسان ها هست :

1 - خداوند

2- دوست

3- کتاب

                                     

وارتر

دوست کسی است که همه چیز را درباره شما میداند و با این حال دوستتان دارد .

 

                                     

ارشمیدس

یک ذره حمایتم کن و یک اهرم به دستم بده ، جهان را به حرکت در خواهم آورد .

مکانی که دو انسان عاشق در آن به سر میبرند بسیار مقدس تر از درون کلیسا است .

 

                                     

اسکار وایلد

خداوند وقتی که میخواهد کسی را فاسد سازد ، او را به همه آرزو هایش می رساند.

 

                                     

ژول سزار

اگر خیانت نبود ، جهان با رفاقت گلستان میشد.

 

                                     

کتاب مقدس

همه رود ها به دریا میریزند ، ولی با این حال دریا سیراب نیست .

زن پاکدامن تاج سر شوهرش هست .

 

                                     

 

منبع : کتاب پند ها و مثل ها

مولف : محمد مهدی کریمی

تا یک پند و اندرز دیگه همه شما را به خدای بزرگ میسپارم .

آنقدر خوب و عزیزی که به هنگام وداع حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم.

 

                                       

 


+ نوشته شده در تاریخ چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت : 3:35 بعد از ظهر توسط : رضانا
Copyright © 2008 All Rights Reserved. designed by CATERINA